فرد صابری

بیش از یک ماه از امضای جدیدترین توافق آتشبس میان ایالات متحده، میانجیهای آن و رژیم جمهوری اسلامی گذشته است. با این حال، همچنان پیشرفت ملموسی به سوی صلحی پایدار دیده نمیشود. نقض توافق ادامه دارد و حملات مرتبط با رژیم جان نیروهای نظامی آمریکایی و همچنین غیرنظامیان دیگر را گرفته است. کشتیرانی تجاری در تنگه هرمز بار دیگر با خطرات فزایندهای روبهروست و آتشبس شکننده بیش از آنکه راهحلی باشد، به وقفهای موقت شباهت دارد.
در مصاحبهای اخیر و بهطرزی کمسابقه صریح، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، نگاهی نادر به آسیبپذیری رژیم ارائه داد. او اذعان کرد که تهران در جریان درگیری ۱۲روزه اخیر و عملیات «خشم حماسی» (Epic Fury)، چندین بار در آستانه فروپاشی قرار گرفته بود. ارتباطات میان رهبران ارشد و فرماندهان نظامی در میان هرجومرج از کار افتاده بود. عراقچی از لحظاتی از ترس عمیق سخن گفت و اعتراف کرد که در یکی از مقاطع حساس، اگر جلسه نهایی رهبری تشکیل میشد و حملات آمریکا عملی میگردید، «کار تمام شده بود». او حتی به سناریوهایی اشاره کرد که در آن شهرهای بزرگی مانند مشهد برای چند ساعت، و شاید حتی چند روز، عملاً از کنترل خارج میشدند. این اعترافات که به زبان فارسی و برای مخاطبان داخلی بیان شدند، رژیمی را آشکار میکنند که نه از طریق قدرت، بلکه تنها با باریکترین حاشیه ممکن از نابودی جان سالم به در برده است.
این تجربههای مکررِ نزدیک به مرگ، حقیقتی اساسی را برجسته میکنند: جمهوری اسلامی با دستگاه تنفس مصنوعی زنده است. ادامه حیات آن نه بر مشروعیت واقعی یا رضایت مردم، بلکه بر مماشات خارجی و سرکوب داخلی استوار بوده است. بنابراین این پرسش بهطور طبیعی مطرح میشود: چه کسی این ادامه حیات را ممکن میکند؟ پاسخ، بهطرزی ناخوشایند، به همان بازیگران بینالمللی اشاره دارد؛ بهویژه دولتهای پیدرپی ایالات متحده که سیاستهایشان، چه از طریق تعامل مستقیم و چه از طریق خویشتنداری غیرمستقیم، بارها رژیمی را نجات دادهاند که در انقلاب ۱۹۷۹ متولد شد و اغلب از آن با عنوان «پروژه ۷۹» یاد میشود.
راهحل پایدار، حمایت کامل از مردم ایران است. مردم ایران در خیزشهای ۱۸ و ۱۹ دی نشان دادند که رژیم عملاً تا آستانه سقوط پیش رفته بود؛ اما عقبنشینی آمریکا به جمهوری اسلامی فرصت داد بار دیگر جان بگیرد و خود را بازسازی کند. آنچه میتواند این رژیم را واقعاً زمینگیر کند، در کنار هدف قرار دادن محلهای لجستیکی حمله به ساختارهای حکمرانی و بوقهای تبلیغاتی جمهوری اسلامی است. این سه هدف به توانمند کردن مردم ایران برای پایان دادن به این نظامی است که بقای خودش را به ایران گره زده است.
چند آمریکایی دیگر باید کشته شوند، یا چند کشتی تجاری دیگر باید هدف آتش قرار گیرند، تا واشنگتن تصمیم بگیرد به جای زخمی کردن مار، کار آن را یکسره کند؟ منظور از «یکسره کردن» در کنار تضعیف توان نظامی، هدفمندسازی حملات به اماکنی است که ساختار سرکوب و کشتار خیابانی مردم را هدف قرار دهد. پرزیدنت ترامپ خود بارها به این مهم اشاره کرده است که مردم ایران بهخاطر وجود همین مراکز سرکوب نمیتوانند اعتراض کنند زیرا آنها مردم را میکشند.
این رژیم بارها و بارها نشان داده است که مذاکرات را نه بهعنوان مسیری به سوی صلح، بلکه بهعنوان فرصتهایی تاکتیکی برای تجدید قوا، تسلیح مجدد و صدور بیثباتی میبیند. عراقچی در طول مصاحبه خود بارها همین واقعیت را نشان داد.
تاریخ، کارنامهای هشداردهنده ارائه میدهد. در چندین مقطع طی دو دهه و نیم گذشته، جمهوری اسلامی در آستانه فروپاشی قرار گرفته است؛ از نظر اقتصادی خفه شده، از نظر نظامی آسیبپذیر و از نظر داخلی به چالش کشیده شده است. با این حال، رؤسایجمهورپیشین هر دو حزب اصلی آمریکا، بارها برای آن راه نجات فراهم کردهاند؛ اغلب در قالب دیپلماسی عملگرایانه یا صبر راهبردی. مداخلات مستقیم یا غیرمستقیم مانع فروپاشی کامل شدند و به رژیم اجازه دادند از بحرانهایی عبور کند که میتوانستند به حاکمیت آن پایان دهند.
ترامپ از این نظر برجسته بود که قاطعترین رویکرد را اتخاذ کرد و سیاست «فشار حداکثری» را به کار گرفت؛ سیاستی که اهرم فشار واقعی ایجاد کرد. پرزیدنت ترامپ طی در دور دوم ریاستجمهوری خود، بزرگترین ضربات را به تروریسم جمهوری اسلامی وارد کرده و از این جهت این حکومت را به ضعیفترین وضعیت درآورده است.
با این حال محاسبات راهبردی نادرست، همان چیزی است که جمهوری اسلامی از آن استفاده میکند. نخست، این تصور که جمهوری اسلامی شریک قابل اعتمادی برای مذاکره است، یک توهم است. سابقه نقض تعهدات، پیشرفتهای پنهانی هستهای و جنگهای نیابتی این رژیم، هرگونه مبنایی برای اعتماد را از بین برده است. برنامههای غنیسازی از نگاه تهران همچنان غیرقابل مذاکرهاند؛ همانگونه که عراقچی نیز خود بر آن تأکید کرد.
دوم، رژیم فاقد مشروعیت است. گزارشها درباره شمار قربانیان سرکوبهای گسترده، که از ۵۲ هزار نفر فراتر رفته است، وابستگی رژیم به زور و خشونت عریان را برجسته میکند. مردم ایران بارها مخالفت خود را از طریق اعتراضات نشان دادهاند؛ بهویژه در خیزش «دیماه» انقلاب شیر و خورشید در ژانویه ۲۰۲۶ و همچنین در روز جهانی همبستگی و اقدام که در آن بیش از یک میلیون شهروند ایرانی در مونیخ، تورنتو و لسآنجلس خواستار تغییر رژیم شدند. آنها این نظام را نمیخواهند! با این حال، سیاستگذاران غربی اغلب خواست مردم را در برابر ثبات کوتاهمدت در اولویت دوم قرار میدهند.
اشتباه سومی نیز این وضعیت را تشدید میکند: کنار گذاشتن نمایندگان واقعی مردم ایران، یعنی شاهزاده رضا پهلوی. با وجود حمایت مستمر او از گذار به یک نظام سکولار و دموکراتیک و ارتباط گستردهاش با نظامیان جداشده از رژیم و شبکههای ایرانیان خارج از کشور، او هیچ نقش رسمیای در مذاکرات ندارد. این حذف، حمایت گسترده و خودجوشی را که او در داخل ایران و در میان ایرانیان خارج از کشور دارد نادیده میگیرد؛ جایی که بسیاری او را چهرهای وحدتبخش میدانند که میتواند برای آینده پس از رژیم، شکافها را به یکدیگر نزدیک کند.
پیشنهادهایی برای ساختن یک جایگزین «میانهرو» در داخل ساختار موجود قدرت ــ نوعی چهره شبیه جولانی یا السیسی نیز نشاندهنده سوءبرداشت عمیق دیگری است. چنین ایدههایی از هویت بنیادین ایرانیان غافلاند: ملتی با تمدنی پرافتخار و کهن و فرهنگی پویا که در میان جوانان و طبقه متوسط آن، گرایشی روزافزون به سکولاریسم و دموکراسی دیده میشود. بعید است ایرانیان مدلهای وارداتیِ حکومتهای اقتدارگرا را بپذیرند؛ مدلهایی که یادآور همان اقتدارگراییای هستند که خود آن را رد میکنند.
علاوه بر این، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) به کانونهای قدرت رقیب و فئودالهای سیاسی متعدد تقسیم شده است. صدها «جولانی» بالقوه همین حالا در صفوف آن وجود دارند و در رقابتی با حاصل جمع صفر گرفتارند. دقیقاً به همین دلیل است که درباره محل حضور مجتبی یا حتی سرنوشت او، بحث چندانی وجود ندارد. قدرت دادن به یک جناح، تغییر معناداری ایجاد نخواهد کرد؛ بلکه تنها چینش قدرت را در همان نظام فاسد جابهجا خواهد کرد.
مسیر پیش رو نیازمند تکمیل اصولی کار است، نه وصلهپینهای دیگر. نخستین پیششرط، عبور قاطع از «پروژه ۷۹» است؛ چارچوبی که در سال ۱۹۷۹ این آزمایش حکومت دینی را به وجود آورد. این به معنای رد اصلاحات نمایشی و حرکت به سوی برچیدن ساختاری است. تنها در آن صورت است که فضا برای مردم ایران و نمایندگان واقعی آنان فراهم میشود تا از طریق گفتوگویی فراگیر، نه بهرهبرداری ابزاری، آینده خود را شکل دهند.
توانمند کردن ایرانیان برای تعیین سرنوشت خود، ایدهآلیسم نیست؛ تنها راهبرد پایدار است. آتشبسهای نمایشی و تعامل گزینشی، رنج ایرانیان را طولانی کرده و تهدیدها را به سراسر جهان صادر کردهاند و در نهایت به مهاجرت فاجعهبار دهها میلیون انسان تحت ستم منجر خواهند شد.
اگر «پروژه ۷۹» در سرچشمه خود، یعنی تهران، به چالش کشیده نشود، پیامدهای آن در مرزهای ایران باقی نخواهند ماند. سرریز این بحران از طریق تروریسم، بحران مهاجرت، اختلالات انرژی و افراطگرایی بسیار فراتر از منطقه گسترش خواهد یافت و شهرهایی مانند لندن، نیویورک و دیگر نقاط جهان را نیز دربر خواهد گرفت.
زمان در حال سپری شدن است. چنین موقعیتهای نزدیک به فروپاشی، مانند آنچه عراقچی توصیف کرد، ممکن است برای همیشه تکرار نشوند. جامعه بینالمللی، به رهبری ایالات متحده، با یک انتخاب روبروست: آیا باید از طریق تردید و تعلل همچنان به یک پروژه شکستخورده یارانه بدهد یا همانطور که پرزیدنت ترامپ میگوید باید رفت و کار را تمام کرد. باید منتظر روزهای آینده ماند؛ پروژی اسلامیسم ۱۹۷۹ تمام خواهد شد یا ادامه خواهد یافت!